13ماهگی

اول ابان امسال یکم با سال های قبل فرق میکرد ما که هنوز توی شادی مسافرت مشهد غرق بودیم با شکستن پای بابایی حال و هوای خونمون عوض شد .
هرروز مهمون های عزیزمون برای عیادت بابایی میومدن و شما کلی خوشحال بودی که همبازی داری بابایی هم توی خونه پیشته که باهات بازی کنه .
فقط شما متوجه نیستی که بابایی نمیتونه مثل قبل بغلت کنه و دد بری برای همین کلی دد دد میکنی غصه میخوری
اخی عزیز دلم دعا کن زود زود بابایی بهتر بشه و بتونین بریم پارک باهم قدم بزنید تا اون موقع هم راه رفتن تو گل پسر خوب شده هم پای بابایی بهتر شده .
چون بابایی حساب های کاریش رو الان تو خونه انجام میده و دایم با موبایل صحبت میکنه شما هم این کار رو یاد کرفتی با موبایل من یا تلفن خونه واگه هیچ کدوم توی دسترس نباشن کنترل تلویزیون ابو ابو میکنی و راه میری به زبون خودت حرف میزنی.
اینم عکس های شما توی حیاط خونمون




صبح جمعه17 ابان ماه با مامانجون رفتیم بیت الاصغر همایش شیر خوارگان حسینی اونجا وقتی همه ی بچه هارو دیدی که سربند دارن اجازه دادی سربند روی سرت بمونه و من موفق شدم ارت عکس بگیرم .
خیلی زود هم خوابت گرفت و شروع کردی به غر زدن اونجا هم سر و صدا ی بلندگو ها بود نمی خوابیدی برای همین زود بلند شدیم و برگشتیم خونه

اینم پرهام گل که علی اصغر شده




13ماهگی 